باقی بقایتان...
+ نوشته شده در 88/07/29ساعت 21:15 توسط شیوا شوق |
می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی ذاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره توضیحاتی چند: ـ هیچ وقت فکر نمی کردم نوشتن این بیت شعر چنین پیامدهایی داشته باشه!فقط به خاطر حس خاصش و تشبیه متبحرانه ای که درش هست نوشتمش. ـ لطفا اگر نقدی از این شعر و هم چنین اصول ترانه سرایی دارید برای من کامنت نگذارید.جناب کاکایی خودشون وبلاگ دارند ٬میتونید مراجعه کنید.
+ نوشته شده در 88/07/23ساعت 19:0 توسط شیوا شوق |
از سال 1900 تاريخ فلسفه مدرن شاهد بازگشت نقش زبان در فلسفه تحليلي (آناليزی) است. پرسش ها ونقطه نظرات فلسفي ابتدا در قالب منطق و استدلال زبان بر محور زبان مي چرخيد و به مرور زمان زبان به مثابه ابزار ارتباط انسانها نقش زيربنائي پيدا کرد. اما زبان در عين فراهم آوردن امکانات دانش اندوزی، دانش ما را نيز محدود مي کند. در تراکتاتوس آمده است : " آنجا که زبان قاصر است، سکوت بايد اختيار کرد".
فلسفه ويتگن اشتاين نمونه شاياني است از دوره بازگشت زبان (نقش زبان) به فلسفه. به نظر او، معاني ابتدا در قالب استدلال زباني در مي آيند و آنگاه زير نفوذ و کنترل اعمال انساني و رابطه ها قرار مي گيرند.
جان سيرله يکي ديگر از پيروان فلسفه تحليلي است که سخت به نقش زبان معتقد است. او به دنبال ويتگن اشتاين و جان آستين نظرات ارزنده ای در باب زبان- بخصوص زبان محاوره ای ، فاکتورهای اجتماعي و رسيدن به فرهنگ از راه زبان ، ارائه کرده است. دنيای ما تنها از مولکول ها و سنگ ها و درختان ساخته نشده است بلکه مدارس ، دادگاه ها و پول يا اقتصاد جای خاص خود را دارد. او در آخرين اثرش که کتاب نازک و کم حجمي است به نام « آزادی و نِوروبيولوژی: تأملي بر حق انتخاب ، زبان و سياست و قدرت» (دانشگاه کلمبيا ، در صدو سي صفحه ) پرسشي قديمي را با زبان علم امروز تازه مي کند. جهان علم به پيش مي تازد. درک انسان از خود تازه مي شود و جان سيرله از خود مي پرسد : آيا انسان حق اتنخاب دارد. چنانچه بتوان با آن مغز ِ انسان مختار و سوبژه را با محرک های الکتريسيته تفسير کرد ، آيا تصور اينکه ما بتوانيم به جای ِ آ ، ب را بگزينيم ، " تفاوت فاحشي در هستي ايجاد خواهد کرد؟ " آيا اين خيالي واهي و بيهوده نيست؟ و شايد « اختيار » تنها يکي از بلوف های علم تکامل است؟
تصور ِ تکامل بيولوژيکي مغز انسان در طول تاريخ بشری باوری است که بقای ما را تضمين مي کند ( زيرا که انديشه عدم اختيار زندگي را پوچ و ملال آور مي کند). اما اين باور منجر به درک اشتباه ما از چگونه عمل کردن پديده ها نيز مي شود. چرا که آنچه در اين جهان روی مي دهد از قبل مقدر بوده و ما تنها خيال و تصور « اختيار » مي کنيم.
علم مغز شناسي امروزه امکانات رد يابي ِ« حس يا تمنای ِ اختيار و آزادی» را در مغز آدمي در دست دارد. با استفاده از تصاوير کامپيوتری مغز مي توان پتانسيل اعمال آدمي را قبل از عمل يا تصميم مشاهده کرد. و اين بدين معناست که لحظه تصميم گيری هيچگونه ربطي با شکل ِ عمل ندارد، چراکه مغز قبل از وقوع عمل طرح عمل را ريخته است. اما آيا تفسير اين مفروضات به چه صورتي خواهد بود مشخص نيست که من اينجا به اولين پرسشم باز مي گردم.
يقينأ تاريخ فلسفه در سال های بعد از فلسفه تحليلي (آناليزی) تحولات و نقش زبان و تحولات علوم طبيعي را مورد بررسي قرار خواهد داد و قرن حاضر آغازگر بررسي هاست.
در فاصله سالهای 1920 – 1910 برای اولين بار با مطرح شدن منطق پوزيتيويسم، ما با گرايشات علمي در فلسفه روبرو مي شويم. اين گرايشات در سالهای پس از جنگ جهاني ريشه دارتر مي شود. طبق نظر ناتوراليست ها/ طبيعي گرايان تمام هستي با علم طبيعي قابل تفسير و دنيا در قبضه علوم طبيعي است. از راه بازگشت به ذرات تجزيه ناپذير مي شود علت ها را دريافت و شرح داد و پاسخ همه سؤالات را مي شود از راه آزمايشات يافت. وجود صندلي ها ، ميز و عشق و بدی و انتخاب آزاد تنها يک خيال/ تصور است و تنها ذرات تجزيه ناپذيرند که به هم پيوسته وبه صور گوناگوني بروز مي کنند. البته اينجا
مي توان از خود پرسيد « اين ذرات به واقع موجود چه هستند» . به يقين طبيعيدانان با من در اين امر موافقند که صندلي هائي که آنها رويش نشسته اند واقعأ وجود دارند (وگرنه آنها به زمين خواهند افتاد) و با همين تفسير عاشق شدن و يا اختيار بايستي وجود خارجي داشته باشد). اما آنها بدون شک خواهند گفت زباني که ما برای صحبت از صندلي ، عشق و يا اختيار بکار مي بريم ، زباني نيست که به ما امکان دسترسي به تفاسير ممکن طبيعي را بدهد و برای بهتر دانستن و فهميدن انسان ها و روابط انساني بايد به سراغ علوم طبيعي رفت. بدين ترتيب اساس انديشه ناتوراليستم بر پايه «بازگشت » ريخته مي شود: آنچه در اين جهان رخ مي دهد توسط علوم طبيعي ، بيولوژی ، شيمي و فيزيک قابل تفسير و تعريف و پيش بيني است. به عقيده آنها هومانيست ها و جامعه شناسان حقايق را گذرا و موقت تعريف مي کنند و از اين گذشته تعريف های آنها گمراه کننده بوده و به آزمون در نمي آيند.
اينجا پرسش اين است که آيا زبان شناسي و ناتوراليسم مي توانند با فلسفه تحليلي/آناليزی يکي شوند؟ و يا اينکه زبان (به حکم ِ در مرکز قرار گرفتن) جای ناتوراليسم را گرفته است؟ جان سيرله با طرح پرسش هائي از ايندست که در عين جالب بودن دشوار نيز هستند ، خواننده را به خود جلب مي کند. کتاب « آزادی و و نِوروبيولوژی » حاوی سخنراني های فلسفي سيرله در فرانسه است وبه واقع تلاشي پداگوژيک است که نويسنده برای حل مشکل امروز فلسفه و مسئله اختيار برگزيده است. آناليز های سيرله در اين کتاب گاهي فاقد بنيان و ريشه اند اما کشش و جذابيت آنها تا فصل پاياني کتاب
ادامه دارد. سيرله درفصل آخر به قدرت و سياست پرداخته است. او در اين بخش نظراتش را در قالبي بسيار ناقص و تا حدودی ساختگي ارائه مي دهد.
سيرله در صدد نجات « اختيار» است. جائي که مغز بايد اعمال و زبان ما را بفهمد، سيرله راه حلي محتاطانه برمي گزيند: عصب های مغز انسان ساختار و سطوح مختلفي دارند. هر سطح جای خاص چيزی است، بطور مثال مولکول ها در يک سطح و سلول ها در سطحي ديگر. شبکه سلول ها در سطحي عميق تر جای دارند. محتملا ميدان چرخش الکتريکي در بالاترين سطح قرار دارد. اختيار يا انتخاب آزاد نيز احتمالا در سطح بالائي اونتولوژی (دانش شناخت ماهيت حيات ) واقع شده است و هنگام وقوع مي تواند بر مولکول های حرکت در سطوح زيرين اثر بگذارد. از راه اطلاعات ازتک تک ذرات تجزيه ناپذير مقدارو موقعيت انرژی چنين اثر گذاری امکان پذير نيست. و اين سطح بالائي اونتولوژی است که مي تواند بر اوضاع بيروني (جهاني/اجتماعي) تأثير بگذارد وتفاوت ها را ايجاد کند. به عبارت ديگر طبق نظر سيرله سطوح بالائي طبق ساختاری مشخص مي توانند برای وضعيت و موقعيت سطوح زيرين تصميم بگيرند ، در حالي که عکس اين قضيه صادق نيست ، يعني سطوح زيرين قادر به اثر گذاری بر سطوح بالائي نيستند. با اين حساب منظور سيرله اينست که اصول غير قابل پيش بيني کوانت مکانيک در سطوح زيرين در گرو ِ « اختيار » انسان است. به عبارت ديگر غير قابل پيش بيني بودن (حادثه/اتفاق) ما را در عمل مختارتر نمي کند. اما اگر حادثه و « اختيار » به سطوح مختلف اونتولوژی تقسيم شوند ، آنوقت شايد کوانت مکانيک بتواند به ما در شرح و تعريف « اختيار » کمک کند.
با اين ترتيب سيرله در صدد اتحاد زبان (تمرکز بر معناو تحولات زباني ) با ناتوراليسم/ طبيعت گرائي است و تلاش دارد به هر نحو شده اينرا توصيف و تفسير کند. اما آيا او در اينکار موفق شده است؟ آيا راه حل سيرله تنها سوء تعبيری از روابط ِ ميان سوبژه ، معنا و اختيار نيست ؟ و آيا اين روابط اساسأ از راه تحقيقات طبيعي قابل بررسي است؟
فيلسوف دانمارکي دان زاهاوی در کتاب « سوبژگي و خود بيني : تفحصي بر دريچه نگاه شخص اول، ام آی تي ، پرس در 280 صفحه » راه حل و ورودی های ديگری را بر اين معما به ما نشان مي دهد. زاهاوی از فلسفه عارضي/ پديده ها حرکت مي کند. نگرش زاهاوی با مرکزی شدن نقش زبان همزمان بود.
ادموند هاسرل بنيانگذار فلسفه عارضي است. هاسرل با ارائه تئوری « تصوری بودن خود آگاهي» تلاش دارد بگويد که تنها زبان نيست که حائز اهمييت است بلکه تجارب بشری نيز حاوی ِ سمت و سو و محتوا هستند. من نيستم که صندلي روبرویم را مي بينم ، اين ضمير خود آگاه من است که صندلي را مي بيند. به عبارت ديگر صندلي وقتي وجود خارجي خواهد يافت و دارای معنا و محتوا خواهد شد که ضمير خود آگاه من صندلي را ببيند ،. بدين ترتيب شناخت و آگاهي از وجود صندلي « فرضي / نسبي» خواهد بود و مغز مالک آن نيست ، بلکه اين ضمير خود آگاه فرد است که مالک/ خالق صندلي است. و به واقع
تجارب زباني و غير زباني فرد( نقطه حرکت زبان شناسان) حامل« تصوری بودن » است.
سيرله بار ها در کتاب « آزادی و نِوروبيولوژی » به فلسفه عارضي و تئوری « تصوری بودن خود آگاهي» و معنای های زباني نزديک شده است. اما آنچه من نزد سيرله نمي توانم بيابم تمرکز بر نگاه شخص اول/ فاعل مي باشد. او نگاه سوبژه را جدی نمي گيرد و بطور سيستماتيک در اينباره تحقيق نمي کند. اما زاهاوی اينکار را کرده است. در کتاب زاهاوی تنها نظرات هاسرل مطرح نمي شود ، بلکه او با ارائه نظرات ديگر پيروان فلسفه عارضي چون هايدگر ، سارتر و مرلو پُنتي پژوهش ِ فيلسوفان نام برده را بر محور اساس ِپيش فرضيه های « خود » و سوبژه گي را به ما نشان مي دهد. به عقيده زاهاوی« خود بودن» به معنای داشتن « شناخت از خود » نيست ، در حالي که « خود » مالک تجارب ماست. هميشه کسي هست که چيزی را تجربه مي کند. حتا وقتي پای صحبت ِ « کس ديگری در من حرف مي زند» ، مرگ و بيکسي و مسائلي از اين قبيل که به قلمرو روانشناسي مربوط مي شود باشد ، برای تجربه کردن آنچه که مورد قبول عام است يا منحرف از نورم است ما به يک شخص اول يا سوبژه ای نياز داريم. به عبارت ديگر برای تجربه کردن ما بايد درکي عميق و ريشه دار از فاعليت و سوبژگي داشته باشيم.
زاهاوی تز خود را با آناليز سيستماتيک ساختار خود آگاه تعالي بخشيده و مي کوشد قضيه نهادين را بارز و کنکرت کند. وقتي زاهاوی به تحقيقات و پژوهشات معاصر در حوزه هائي چون روانشناسي و روانپزشکي و مغز شناسي مي پردازد برآن نيست که تحولات ناتوراليستي را به ما نشان دادن ، بلکه او از راه بازگشت فلسفه به طبيعت و علم به آنچه که در پيرامون شخص اول رخ مي دهد نزديک ميشود . او از تلاقي نگاه شخص اول با نگاه شخص سوم و گفتگو/ ديالوگ ميان آنها سخن مي گويد، يعني آنچه که سيرله ناديده گرفته است.
حال بايد پرسيد : با عکس های مغزی که به ما مي گويد مغز قبل از اينکه ما « انتخاب » بکنيم « انتخاب » کرده است چه بايد کرد؟ « انتخاب » به معنای فرسوده شدن ميان ميل و خواهش و تسليم نيست. « انتخاب » يعني بتوان با دلايل عقلاني ثابت کرد چرا « آ » را به جای « ب » گزيده و دست به عمل زده ايم. (البته مي دانيم مراحلي در زندگي هست که ما هنگام انتخاب احساس ضعيف مي کنيم). در بسياری موارد مي توان « انگيزه » را مورد آزمون و آناليز قرار داد و پيش فرض اعمال خود کرد. آنچه عکس مغز نشان مي دهد اين است که چقدر از انگيزه های روزانه ی بطور نا خودآگاه ساخته و پرداخته
شده اند. و اين به معني نفي « اختيار » نيست.
فردريك اسونا ايوس - استکهلم مارس ۲۰۰۷
برگردان: رباب محب
پ.ن:مطلب بالا در تاریخ هفدهم مارس ۲۰۰۷ در روزنامه سونسکا داگ بلادت ( اس و د)در صفحه
سيزده - بخش فرهنگی به چاپ رسیده است.
پ.ن ۲:فردريک اسونا ايوس پرفسور فلسفه مدرسه عالي سُدرتورن مي باشد.
پ.ن.۳:هنوز گیجم.
پ.ن.۴:ندارد ![]()
+ نوشته شده در 88/07/13ساعت 0:20 توسط شیوا شوق |
خوشا به حال آن کس که مسئولیت های واجب را در پیشگاه خدا به انجام رسانده و در راه خدا هر گونه سختی و تلخی را به جان خریده و به شب زنده داری پرداخته است و اگر خواب بر او چیره شد بر روی زمین خوابیده و کف دست را بالین خود قرار داده و در گروهی است که ترس از معاد خواب را از چشمانشان ربوده و پهلو از بسترها گرفته ولبهایشان به یاد پروردگار در حرکت و با استغفار طولانی گناهان را زدوده اند."آنان حزب خداوندند و همانا حزب خدا رستگار است." نهج البلاغه٬قسمتی از نامه ی چهل و پنجم(امام و دنیای دنیاپرستان)
+ نوشته شده در 88/06/20ساعت 5:10 توسط شیوا شوق |
........ ....... ...... ..... .... ... .. الهی در روزها وشبهای مبارکِ این ماه حول حالنا الی احسن الحال پ.ن:شاید واقعا پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان باشه...شاید...حداقل میشه بهش دل خوش کرد. پ.ن.۲:قسمت اول پست به قرینه ی"ناباوری"حذف شده.
+ نوشته شده در 88/06/13ساعت 12:46 توسط شیوا شوق
لام لحظه بی تشدیداست پ.ن:نمیدونم مال کیه اما قشنگ گفته٬حتی اگه فقط سایه ای از خیال باشه
و لام تولد مشدد
این یعنی در یک لحظه
می توانی بودن را دوبار تجربه کنی.
+ نوشته شده در 88/06/11ساعت 0:37 توسط شیوا شوق