تبليغاتX
روزگار جوانی
 

اگر نام روزگار جوانی بر این وبلاگ نهادم به قصد روزانه نویسی بود.شاید هم گاه نویسی.اما بعضی ها  ایراد به شخصی نوشتنهایم گرفتند. این بار اینگونه باشد (بارمز) تا ببینیم چه می شود. رمز هم برای نزدیکتر ها(اد لیست یاهو) فرستاده می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 88/10/14ساعت 14:0 توسط شیوا شوق |

 

  • دیشب دلم آروم گرفت...دیشب دلم آروم گرفت که میون همه ی سخنرانی های با مطالعه و بی مطالعه ای که در مجالس عزاداری ارائه میشه٬میون همه ی کسانی که بعد از چندین سال واعظی برای مردم هنوز بین عمر خلیفه و عمر بن سعد تفاوتی قائل نمی شن٬میون مداحی هایی که با نواهایی که نباید خونده میشه٬هنوز هم افرادی هستند که موقع سخنرانی تفکر رو بر تکرار و تاثیر رو بر ناله ترجیح میدن.هنوز هم مداحی هایی پیدا میشه که دل می لرزونه و روح رو سوی عشق حسینی روونه می کنه...دیشب دلم آروم گرفت.

 

  • توی یکی از مجالس آقایی می گفت: حالا که مهمترین هدف سینمای هالیوود تاثیر روی جوونای دنیاست.حالا که هنر بهترین راه نفوذ به دل هاست.خرده نگیرید اگر یه موسسه خیریه جای مسجد و مدرسه٬شهرک سینمایی بسازه.نگید این اصله و اون فرع٬ که حتی اگر هم باشه در کنار همه ی اصول فروعی هم هست.

 

  • کاش زودتر بیاد اون روزی که حق تو دنیا محققه.کاش زودتر بیاد اون کسی که منجی ناب ترین حقیقته

 

+ نوشته شده در 88/10/05ساعت 13:37 توسط شیوا شوق |

   1. روزهای همه جانبه دوست داشتنیه. روزهایی که هم به کارهای علمی می رسی و هم به کارهای فرهنگی و هم قس علی هذا! شاید کمی خسته یا حتی از بعضی از ندونم به کاری ها دلگیر بشی اما دلت شاده که کاری رو می کنی که دوستش داری٬شایدم عاشقشی.من اسمشو می ذارم "روزای علمی٬فرهنگی"! 

    2. بعد از مدتها یه شب شعر خوب٬ اونم بعد از یه روز کاری سخت٬حقیقتا می چسبه. مخصوصا که شعر و ترانه با موسیقی همراه باشه و گروس عبدالملکیان و علیرضا راهب هم حضور داشته باشند.من اسمشو میذارم "یه شب رمانتیک"

           صدای قلب نیست /صدای پای توست/که شب ها در سینه ام می دوی

              کافی ست کمی خسته شوی/کافی ست بایستی                             "گروس عبدالملکیان"

    3.  

    - از صبح قبل از علی الطلوع تا بعدازظهر٬توی آزمایشگاه٬ تلاش می کنی تا عیب دستگاه رو برطرف کنی.

    - دم دمای غروبه و نشستی پشت کامپیوتر و در حال کشف پیک جدیدی هستی که ایجاد            شده"...غیرممکنه...نباید اینجوری می شد...توی هیچ  مقاله ای چنین چیزی نبوده..."موندی که باید بمونی و دوباره اندازه گیری کنی یا بری و ...

    - تصمیمتو می گیری."یه بار دیگه امتحان می کنم"

    - در همین حین و به لطف کنسل شدن کنسرت علی لهراسبی توی کرج٬ اس ام اسی برات می رسه و تو رو دعوت می کنه که در جشنی٬ با جمعی از دوستان رادیویی و آشنا همراه بشی.و تو بیخیال پیک و نرم افزار و پروژه٬دستگاهی رو که در حال اندازه گیریه به حال خودش رها می کنی و می زنی به سیم آخر.چند ساعتی بعد هم زنگ می زنی و از یکی از دانشجویان دکترا می خوای که دستگاه رو خاموش کنه و خلاص.

بگذریم که چه ها می شنوی و برای خوش بودنت چه بی تفاوت میگذری از حرفاش!!! من اسمشو می ذارم"یه شب فراموش نشدنی"

    4. تو آزمایشگاه نشستی و داری اتصالات الکترونیکی رو لحیم می کنی.یکی از بچه ها هم آهنگ"همه چی آرومه"رو گذاشته و مشغول وبگردیه.هر چی هم که میگی بابا حواسم پرت میشه چند دقیقه خاموشش کن ٬گوش نمیکنه.ناگهان طی یک اتفاق ناگوار هویه(با همین ه درسته؟)پلاستیک پوشش یه فطعه رو کن فیکون می کنه و تو جیغ می زنی که "همه چی داغونــــــــــــــــــــــــه"...من اسمشو می ذارم ..حالا..!!

پ.ن :با این همه شلوغی٬تنهاییام رو دوست دارم.شاید چون عاشقم.نمیدونم..هستم؟

پ.ن.۲: شریعتی می نویسه:"درد انسان٬درد انسان متعالی٬تنهایی و عشق است."

پ.ن.۳: حرفام زیادن٬به اندازه ی تعداد همه ی شماره ها! فرصت نوشتن اما ندارم.همینه که این مدلی وبلاگ می نویسم

پ.ن.۴ :چرا هر موقع که من از واژه های عشق یا عاشق تو نوشته هام استفاده می کنم بعدش باید جواب گو باشم؟! با اینکه نیازی نمی بینم اما اول باید بگم که عشق میتونه آسمونی یا زمینی باشه٬ از نوع زمینیش میتونه عشق به یه انسان باشه.میتونه عشق به یه چیز یا یه وجود باشه.میتونه عشق به یه کار باشه.میتونه عشق به زندگی باشه.زندگیی که قراره تا ابد ادامه داشته باشه و تموم نشه.پس لطفا فکرای بی ربط نکنید. در ثانی ایمان آدما با هم متفاوته.هر کسی به اندازه ی وسعش.و فقط خداست که باید در این مورد قضاوت کنه.

+ نوشته شده در 88/09/20ساعت 14:42 توسط شیوا شوق |

 

اینشتین زندگی خود را صرف ارائه این پیام نمود که:ما در جهانی زندگی می کنیم که هم اکنون تمام شده و کمال یافته است و چیزی به نام آینده وجود ندارد یعنی زمان بدون معنی و مفهوم است و لذا زمان آینده هم معنی نمی یابد.زمان تنها یک ابتکار بشر است که برای آسودگی در رتق و فتق امور زندگی ابداع شده٬ لذا از نظر کلیت کائنات هشت ساعت و هشتاد سال یکسان هستند و یک خواب هشت ساعتی با خواب هشتاد ساعتی یکسان است و تنها راهی که می توانیم بدانیم خواب می بینیم این است که بیدار شویم.

"برگرفته از کتاب you will see it when you believe it اثر Wayne W.Dyer"

* ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم    وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

    فردا که از این دیر فنا در گذریم      با هفت هزار سالگان سر بسریم        

 

  عیدتون مبارک

 

+ نوشته شده در 88/09/15ساعت 13:22 توسط شیوا شوق |

 

پرسید: چرا از مشعر سنگ جمع کنم؟

گفت: تا بدانی که حتی قدرت انتخاب یک سنگ را هم نداری.

پرسید: اگر قدرت انتخاب ندارم پس چگونه نام انسان بر من نهادی؟

جوابش داد: بندگی خالق همانا انسان بودن توست.

پرسید: و بندگی چیست؟

جوابش داد: انتخاب مسیر درست

گفت: من که قدرت انتخاب یک سنگ را ندارم پس چگونه از پس این انتخاب برآیم؟

جوابش داد: تو بخواه٬من یاریت می کنم.تنها باید دو شرط را برآورده کنی.

پرسید: شرط اول چیست؟

گفت: خواست من٬ خواست خالق تو

پرسید: و خواست تو چگونه برآورده می شود؟

گفت: با اعمال گذشته و آینده ی تو٬ و آنچه که می گذرد از ازل تا به ابد بر تو.

پرسید: و شرط دوم چیست؟

جوابش داد: خواست تو.تو هم باید بخواهی از ته دل٬از صمیم قلب و انتخاب کنی با یاری عقل و احساس و آن دلی که نزدیک است به من.

گفت: همان دلی که عشق را به مانند بارانی بر کویر تشنه لبان می نشاند؟

جوابش داد: آری٬ و  روزی خواهی دانست که عشق والاتر از این است.

گفت: می شود آن روز را بر من نزدیک گردانی؟

و شنید: کمی عمیق تر نظاره گر باش. شاید آن روز همین امروز است.

 

* من دل سپردم به عشق٬تو هم برام دعا کن...

 

پ.ن.برای دیگری: خیلی دوست دارم بدونم چرا دلت میخواد موسیقی هر دو وبلاگت رو با موسیقی وبلاگای من هماهنگ کنی.واقعا چرا؟!

 

+ نوشته شده در 88/09/06ساعت 13:32 توسط شیوا شوق |

 

  • دیدی ای دل!...دیدی که چگونه حق را در جعبه ای رنگین پیچیده و با خود بردند.دیدی که از بی عدالتی چه کوهی بر دوش سوار کردند.دیدی که بارها و بارها از حق خودت بخشیدی و هر روز زیاده تر خواستند.دیدی که بعضی دردها مثل حسادت درمان نخواهد شد.حالا تو هی بگذر...تو هی مدارا کن...هی بگو فردایی هم هست...آخر تا کی دل من؟!

 

  • از انتخاب بین این چیز و آن چیز رسیده ام به انتخاب بین این کس و آن کس.به نظرم این دومی سخت تر و البته هیجان انگیزتره.این یعنی یک قدم به جلو!

 

  • دایی حرفت عمیق و تاثیرگذار بود.دارم بهش فکر می کنم.فقط یه کم فرصت می خوام..فقط یه کم 

 

  • تا زنده رود زنده است دریابیدش...به سراغش بروید..هر روز...رنگین کمان برگ های پاییزی کنار آبی جاریش باور کنید زیباست.

 

  • سه شنبه ی گذشته٬اوقات زیبایی بود٬تا نیمه های شب...باورم شد که گذشته های خوب باز هم       می تواند تکرار شود...متفاوت تر از همیشه اما!

 

  • دارم فکر می کنم بین دکتر س و دکتر ع چقدر میتونه تفاوت باشه مگه؟!

             (عمرا بگم چی به چیه!)

 

+ نوشته شده در 88/08/22ساعت 13:5 توسط شیوا شوق |